اين وبلاگ به آدرس ميهن بلاگ انتقال يافت
WwW.Nigar.MihanBlog.Com

نيستي
و من دستهايم را مي بويم
كه عطر دستانت را گرفته از ديشب
نيستي
و دستانم قنديل بسته
از سردي فاصله هاي نامرد
نيستي
و من تو را مرور مي كنم
تو را با آن لبخند زيبا و يكرنگ
نيستي
و من در خلاء نبودنت درگيرم
تا به هواي تو بار ديگر نفس بگيرم
نيستي
و واژه هايم زنگار گرفته اند
تا تو بيايي ،
باران ببارد ،
زنگار هاي جمله هايم را بشويد !
نيستي كه ببيني . . .

از وقتي رفته اي ،
فقط قهوه تلخ مي نوشم ،
ته هيچكدام از فنجانهايم ،
فال آمدنت پيدا نيست !
در بحبوحه اين همه سياهي ،
كجــــــا مانده اي پس ؟
وقتي پايت خواب مي رود
نمي تواني درست راه بروي
لنگ مي زني!
وقتي قلبت خواب مي رود
نمي تواني درست فكر كني.
عاشق مي شوي!!

خيالتـــان راحت !
جايي همين نزديكيهــــا
به سفـــــر رفته ام ،
خوب ميشود گـــــاهي
از زندگي هم مرخصي گرفت ؛
گاهي آنقدر مردم اينجـــا تازيانه ات مي زنند ،
كه بهتر است خودت را به مرگ بزني ؛
بروي و كنار آنهــــا كه خوابيده اند آرام ،
خودت را به خــــواب بزني ؛
گاهي آغوش خـــاك چقدر مي چسبد !!
نه ســــرد است ...
نه گنــــاه !!!
خيالتـــــان راحت !
به سفر مي روم چنـــــدي ،
ديگر وقتي دلتنگم ،
مهمـــــان سرزده مزاحم نيستم !!
ديگر وقتي دلم بگيرد ،
به آغوش خاك مي برم پناه ،
نه پس مي زند روزي ،
نه سرد مي شود ،
نه گناه !!!

دير زمانيست
براي رهايي از
زمهرير دستهايت
به جاي چاي ضد يخ مي نوشم
"ميلاد تهراني"


دوستت دارم هايت را باور مي کنم
درست مثل امضاي آخر نامه هايت
که مي گويي خون است
ولي طعم آب انار مي دهد!!!
"میلاد تهرانی"



